ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید ابوالفضل حسن زاده سهم زنان از اهدای خون باید از ۵ به ۳۰ درصد برسد ارتقای سلامت کلیه‌ها در دوران بارداری با مصرف آب چغندر روایتی از عادی‌شدن مصرف دخانیات در میان زنان | آمار‌ها چه می‌گویند؟ مشخص شدن سرمربی تیم فوتسال زنان استقلال | مذاکرات برای جذب بازیکنان آغاز شد زنگ خطر «نامرئی شدن» در زندگی مشترک را جدی بگیرید فعالیت غرفه تولید دست‌سازه‌های تزئینی در عرصه میدان شهدا آغاز شد | خدمت‌رسانی دختران نوجوانان مشهدی در دهه پایانی ماه صفر انتشار برخی آمار‌های نادرست درباره تعداد «مجردان قطعی» در کشور | مجرد بودن با تجرد قطعی متفاوت است افزایش سقف وام برای زنان دهک‌های یک تا ۵ کشور | دسترسی به تسهیلات بانکی تسهیل می‌شود توصیه مادر رهبر شهید به همه مادران: به بچه‌هایتان دروغ نگویید تا آن‌ها هم دروغ نگویند دمپختک گوجه و سیب زمینی، غذایی محبوب و خوشمزه + فوت‌وفن‌های پخت اربعین، وقتی به مشهد می‌رسد رقابت باشگاه‌ها برای جذب بازیکنان شاخص در فصل جدید لیگ برتر فوتبال زنان ضرورت افزایش حضور زنان در عرصه کارآفرینی | کسب و کار‌های سبز در اولویت قرار بگیرند نجات جان مادر باردار سنندجی با یک عمل جراحی دشوار نگاهی به برنامه بازی تیم ملی ایران در رقابت‌های والیبال قهرمانی زنان آسیا میزبانی بوستان «رجا» از بانوان عزادار در دهه پایانی صفر روضه‌ای که پل بود به کوچه پس کوچه‌های مدینه با مصرف روزانه گردو با پوکی استخوان مبارزه کنید انجام کدام فعالیت‌های روزمره در دوران بارداری ممنوع است؟
سرخط خبرها
کاش صدای خانم اقدسی را همه می شنیدند

کاش صدای خانم اقدسی را همه می شنیدند

  • کد خبر: ۳۸۵۲۷۶
  • ۲۲ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۰
همسر شهید اقدسی گفت: من می‌روم به صبح جمعه‌ای که با خبر تجاوز و دست درازی رژیم غاصب صهیونی به خاک کشور چشم هایم را باز کردم.

ظهر چهارشنبه زیر سقف یکی از سالن‌های همایش بین افکارم و موبایلی که مدام در دستم این طرف و آن طرف می‌چرخد صدای زنی را می‌شنوم که می‌گوید: من تمام پنجشنبه با صدای خنده فرزندان سه ساله و هفت ساله‌ام زندگی کردم.  در نزدیک‌ترین صندلی به سن و مجری در سالن همایش نشسته‌ام و با هر کلمه اش رد صدای لرزانش را می‌گیرم که می‌گوید: اون شب وقتی با صدای انفجار مهیب به یک طرف پرت شدم و گیج گیج از پنجره اتاق طبقه نهم بیرون را نگاه کردم یک باره فهمیدم چیزی از ارتفاع باقی نمانده است. چشم هایم تار بود و قلبم تیر می‌کشید از چیزی که باید باور می‌کردم.

زن حرفش را ادامه می‌دهد، اما من می‌روم به صبح جمعه‌ای که با خبر تجاوز و دست درازی رژیم غاصب صهیونی به خاک کشور چشم هایم را باز کردم. آن لحظه که قاب تلویزیون خانه‌های تخریب شده را نشان داد و من درآن ساعت‌ها پدران و مادران بی قراری را می‌دیدم که کنار تلی از خاک چشم انتظار یک خبر از عزیز دلشان بودند. خانواده‌هایی که مبهوت، اما آرام و نجیب بین خاطرات خوش زندگی و جنایت هولناک دشمن می‌گشتند و بغضشان را در مقابل دوربین‌های روشن فرو می‌خوردند.

همسر شهید اقدسی ادامه می‌دهد: شصت نفر در یک ساختمان به شهادت رسیدند. چند خانواده با هم. دختر من تازه صبح‌ها با دوستانش اسکیت بازی می‌کرد و از شادی اش با هم سن و سالانش می‌گفت.

متوجه فروخوردن بغضش می‌شوم. نمی‌خواهد در بین حاضران اشک بریزد. ایستاده است و فقط یک برش کوتاه از زندگی خانواده اش را نقل می‌کند و بی آنکه چیزی اضافه کند میکروفون را می‌گذارد و سن را ترک می‌کند.

ظهر شنبه تلویزیون مدام تخریب اموال عمومی را نشان می‌دهد. همه جا مه آلود است. عده‌ای اغتشاشگر اتوبوس‌ها و بانک‌ها و مراکز دولتی و غیردولتی را آتش کشیده‌اند. مرد پارچه فروشی که همه زندگی اش یک باره دود شده با بغض جلو دوربین حرف می‌زند و از روز‌هایی می‌گوید که برای تهیه یک طاقه پارچه از صبح زود بیدار شده و کرکره مغازه اش را به امید یک لقمه نان بالا کرده است و هر شب یک نایلون دست گرفته و به خانه رفته است. مرد از قاب دوربین حرف می‌زند، اما من صدای خانم اقدسی را می‌شنوم و آن دردی را که در کلماتش قایم کرده بود به یاد می‌آورم و فکر می‌کنم:‌ای کاش همه ایران حرف هایش را از شهادت دو فرزند و همسرش به دست اسرائیل شنیده بودند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.