ظهر چهارشنبه زیر سقف یکی از سالنهای همایش بین افکارم و موبایلی که مدام در دستم این طرف و آن طرف میچرخد صدای زنی را میشنوم که میگوید: من تمام پنجشنبه با صدای خنده فرزندان سه ساله و هفت سالهام زندگی کردم. در نزدیکترین صندلی به سن و مجری در سالن همایش نشستهام و با هر کلمه اش رد صدای لرزانش را میگیرم که میگوید: اون شب وقتی با صدای انفجار مهیب به یک طرف پرت شدم و گیج گیج از پنجره اتاق طبقه نهم بیرون را نگاه کردم یک باره فهمیدم چیزی از ارتفاع باقی نمانده است. چشم هایم تار بود و قلبم تیر میکشید از چیزی که باید باور میکردم.
زن حرفش را ادامه میدهد، اما من میروم به صبح جمعهای که با خبر تجاوز و دست درازی رژیم غاصب صهیونی به خاک کشور چشم هایم را باز کردم. آن لحظه که قاب تلویزیون خانههای تخریب شده را نشان داد و من درآن ساعتها پدران و مادران بی قراری را میدیدم که کنار تلی از خاک چشم انتظار یک خبر از عزیز دلشان بودند. خانوادههایی که مبهوت، اما آرام و نجیب بین خاطرات خوش زندگی و جنایت هولناک دشمن میگشتند و بغضشان را در مقابل دوربینهای روشن فرو میخوردند.
همسر شهید اقدسی ادامه میدهد: شصت نفر در یک ساختمان به شهادت رسیدند. چند خانواده با هم. دختر من تازه صبحها با دوستانش اسکیت بازی میکرد و از شادی اش با هم سن و سالانش میگفت.
متوجه فروخوردن بغضش میشوم. نمیخواهد در بین حاضران اشک بریزد. ایستاده است و فقط یک برش کوتاه از زندگی خانواده اش را نقل میکند و بی آنکه چیزی اضافه کند میکروفون را میگذارد و سن را ترک میکند.
ظهر شنبه تلویزیون مدام تخریب اموال عمومی را نشان میدهد. همه جا مه آلود است. عدهای اغتشاشگر اتوبوسها و بانکها و مراکز دولتی و غیردولتی را آتش کشیدهاند. مرد پارچه فروشی که همه زندگی اش یک باره دود شده با بغض جلو دوربین حرف میزند و از روزهایی میگوید که برای تهیه یک طاقه پارچه از صبح زود بیدار شده و کرکره مغازه اش را به امید یک لقمه نان بالا کرده است و هر شب یک نایلون دست گرفته و به خانه رفته است. مرد از قاب دوربین حرف میزند، اما من صدای خانم اقدسی را میشنوم و آن دردی را که در کلماتش قایم کرده بود به یاد میآورم و فکر میکنم:ای کاش همه ایران حرف هایش را از شهادت دو فرزند و همسرش به دست اسرائیل شنیده بودند.